Reza.Barbod :: دوشنبه 18/10/1385 ساعت 2:11 صبح
مي دانم اندوه مرگ تدريجي ام کسي را درهم نخواهد شکست زيرا اين منم، که چنين در آرزوي داشتن تو، درهاي زندگاني را از چهار جهت،از چهار طرف، بر روي خود بسته ام! اين منم که براي رسيدن به اين آرزو دوباره دست به قلم نهادم تا باري از حرفهاي نگفته را خالي و دلي سبک کنم! اين منم که اين چنين خود را در چهار چوبي خيالي و واهي گم کرده ام تا روزي که ميدانم دگر هرگز نمي آيد را ببينم! آري اين من بودم، اين من بودم که هر روز تاب و تب ديدار تو را از ثانيه ها طلب ميکردم و تو ميدانستي، ميدانستي و رفتي!
مي دانستي که دلم تنهاست... ميدانستي...
پس چرا رفتي ؟
در پشت تمامي پنجره هاي بسته شده، وسعت دلتنگي ام را کدامين واژه ها خواهند توانست بيان نمايند دستان کدام شبزده گرد غم را از دلم پاک مي کند ؟
مهربانم تو را به اشکهايم قسم تو را به لحظه لحظه هاي تنهاييم قسم تو را به جواني ام قسم تو را به غريبي ام قسم تو را به بي کسي ام قسم ميدهم...
نگو که واژه ي دوست داشتن برايت بي معناست نگو و خود را مديون اشک و من را لبريز از اي کاش ها نکن...
تو لحظه هايي که براي ديدنت بي قراري مي کردم را نديدي، تو لحظه هاي نياز را در من نابود کردي، در اوج نياز به تو بودم ولي دستانم را نگرفتي، هيچ وقت باورم را باور نکردي، التماسم را نديدي و غرورم را شکستي... اما چــــــــرا ؟؟؟
افسون اين واژه چنان خيمه بر پيکر نحيف و بيمارم زده که گويي کودک بيمار دلم را خواب و عمرم را چون شهابي گذران از پس ابري سياه گذرانيده است...

من براي اثبات اين گناه که چرا عاشقت شدم زجرها کشيدم و زجه ها زدم اما تو هيچ وقت نبودي تا ببيني و نخواستي ثابت کني ، هميشه از پشت نقاب به اشکهايم خنديدي ...
چه کردم من؟ چه کردم که اين چنين مرا نابود کردي؟ کدامين شنزار، جاده طي کرده ي من را پوشاند، تا تو گمراه شوي... اي کاش ميدانستي، اي کاش ميدانستي که هرگز به وجودت عادت نکرده بودم...
اي کاش نگاه خيره ي مردم به يک غربتي را مي ديدي اي کاش جامه ي سياه تنم را مي دريدي اي کاش بغض هاي فرو خورده ي گلويم را مي شکستي اي کاش برگ هاي سياه تقويم و ساعت روي ميز را مي شکستي اي کاش لحظه اي در آستانه ي درگاه انتظار مي نشستي تا بفهمي که با دلم چه کردي... ولي افسوس ، افسوس و صد افسوس که دلم بازيچه اي بود و گذشت از پس هم لحظه هاي هيچ...
آري ســـه ســــال گذشت اما هنوز زمزمه هاي تنهايي رهايم نکرده اند هنوز صداي فاصله ها مرا مي خوانند و در گوشم سکوت نجوا ميکنند... ســـه ســــال گذشت و من هنوز بازيچه ي دست اين زمانه ي پير و خسته ام...
در پشت اين پنجره هاي سرد، دستهاي آهنيني با صيرتي دروغين مرا مي جويند و به ويرانه اي مي کشند که بازگشتي نيست و من به سادگي اسيره زنداني ميشوم که از پس آن هيچ حصار و هيچ راه فراري نيست و با اميدي عبث به آزادي در اين ويرانه مي پوسم و تمام خاطرات و عاشقانه هايم له مي شوند و قلبم زير نبض سنگين اين زمانه مي ميرد... آري ماه من ســـه ســــال اينگونه گذشت و من در مرداب عشق تو غرق شدم و تو با اينکه مي دانستي چيزي به فرو رفتنم نمانده ، دستانم را نگرفتي.
لطفا نظر نديد !()