Reza.Barbod -
تنهاتر از همیشه چشم براهت نشسته ام و بیشتر از همیشه از آمدنت نا امید
Reza.Barbod -
|| شناسنامه || پست الکترونيــک
   [آرشيو شده ها]
+ پاورقي...

Reza.Barbod :: شنبه 17/1/1387 ساعت 12:0 صبح


پاورقي...


 


86/11/17  تاريخ فراغت از تحصيل


86/11/20 تاريخ تکميل برگه اعزام به خدمت سربازي


86/11/24 معاينه پزشکي و واکسن


86/11/24 بهمن ماه ساعت 17:24 دقيقه دفترچه خدمت پست شد.


.


تاريخ اعزام به خدمت  18 /1/1387  يکشنبه 6 صبح هنگ قزوين .


کد مرکز آموزش 226 (مازاد )يعني در روز تقسيم هر جا که نيرو لازم بود به اونجا اعزام ميشم .


آموزشي : گروه 33 توپخانه پرندک تهران


87/3/13 تاريخ پايان دوره آموزشي


87/3/25 اعزام به دوره کد


دوره کد : تيپ 2 لشگر 28 سنندج ، کردستان ، سقز


87/5/24 تاريخ پايان دوره کد  


87/5/28 دوشنبه دريافت امريه از تيپ 2 سقز


87/6/2 تاريخ معرفي به يگان


يگان خدمتي : لشگر 16 زرهي قزوين


درجه خدمتي : گروهبان دوم وظيفه



.


.


.



تاريخ پايان خدمت سربازي و دريافت کارت پايان خدمت    . . .      .:: به امــــــــيد آن روز ::.


لطفا نظر نديد !()

+ تکرار غريبانه ي خاطره ها...

Reza.Barbod :: سه‏شنبه 18/10/1386 ساعت 2:26 صبح


 اينجا شب هنوز مرثيه مي خواند براي گمگشته اي يوسف نشان...


چشم هايم را مي بندم ، به ياد نگاهي که شبي در آسمان خيالم درخشيد و از پس آن همه ي روز هايي که شب شدند و همه ي شبهايي که سرد شدند روزه ي سکوت مي گيرم ... چيزي در من فرو مي ريزد ... هوهوي بادي سرد، رعشه بر اندامم مي افکند ... مي لرزم ... اما نه از سرما ... مي خزم در آغوش گرم ثانيه هايي که به نگاهش مقدس اند ...



سر بر شانه هاي محکم ثانيه هايي مي گذارم که بودن را با او تجريه مي کنند ...! دوباره درد خيالت، روبرويم مي ايستد و من مي مانم و من!  ... من مي مانم و در خود فروريختن ها ... من مي مانم و تکرار غريبانه ي خاطره ها ...

با چشماني دريده از خيرگي در خلسه اي عميق غرق مي شوم ، غصه ها تيشه بر ريشه ي افکارم مي نهند ... آه ... نمي دانم تا کي بايد بود و دل سپرد به سکوت شبگير غم و شمارش کرد تسبيح گسيخته ي عشق را ...


مهربانم ... ياد داري رفتنت را ؟ يادت هست شبي را که در خزان ترانه هايم رفتي و قلبم را به دست سنگين و بي رحم باد سپردي ... ؟ مرا مي برد و چه سنگين مي برد ... چرا که وجود تهي ام مملو از درد و سوالهاي بي جوابم بود ، سوالهايي که جوابي نداشتند و جوابهايي که تسکيني برايشان نبود.... نگو ندانسته رنجيدي و رفتي و ناپاک در عشق جلوه گري کردي و رميدي ... نرنجيدي از غربت عشقم ، از خاکستر شدن آرزوها و ورقهاي به جا مانده از غرورم ... نديدي خلوص ديوانه وار دستهايم را ... ؟




نمي دانم که به خاطر داري دوستت دارم ها را ... ؟ بگو... تويي که اينگونه خرمن به خرمن مي سوزاني مرا ،به کدامين آيين مي جويي ام ؟ تو بگو... از فراز آن همه باتو بودن ها و آن همــه بي تو بودن ها... نگاه پر تمناي شب را چگونه تسکين کنم... ؟ بگو...

اي کاش در خزانه باور هاي پريشان خود شمعي بوديم به دور از باد ... افسوس...


حال بنشين و تماشا کن واژه هاي عريانم را ... خميدگي قامتم را ... نقوش کبود قلبم را ... چروک صورتم را ... بنشين و معنا کن صداي شکستنم را ... غروب رفتنت را ... عمرم را ... جوانيم را ... 
 



لطفا نظر نديد !()

+ اينجا نبض زمان گير کرده است...

Reza.Barbod :: جمعه 10/1/1386 ساعت 3:38 صبح



تنها نشسته ام در ميان انبوهي از درد و با نگاهي زل زده بر در مي نويسم ، نه براي تن... اينجا نبض زمان گير کرده است ، ثانيه ها از حرمت نگاه تو خسته اند !اينجا تنهايم... بي رحمانه تنهايم ، دستانم را نگه داشته ام در باد تا باد دستانت را از فراسوي آن همه دور و آن همه دورترها برايم
ارمغان آورد اما افسوس که آنجا دستاني نيست تا در تمناي دستاني باشد...


خيلي وقت است که براي خودم زندگي نمي کنم ، مي خندم... مي گريم... زيرا زندگي حاکم است و من با برگ بازنده اي محکوم به بازيچه بودنم تا شايد روزي حکم دست من افتد...


آه... زيباي من... خسته ام ، از اين همه خستگي خسته ام ، خوابهايم پر از بيداريست و بيداري هايم پر از ابهام... بغضي به روي دلم دلمه بسته که از حسرت هفت هزار بوسه ي مانده بر لبانم و از حسرت آن همه حرف که بر دلم ماسيده است سنگيني مي کند... دستهايم را به دامان شب وصله مي زنم شايد دلت در اين ويراني به صداي دل ويرانم کمي گوش کند ، حال فرياد ميزنم... فرياد ميزنم رفتنت را... فرياد ميزنم خستگي ام را در اين سيل بي وزني واژه هاي درد...


اينجا خسته ام ، خسته تر از زخمي کهنه که بر پينه ي احساسم زدي... کاش مي شد حسرت نگاه معصومت را براي لحظه اي قاب کنم و بر سر در ديوار دل بکوبم... تا هر زمان ، مستم کند اين تقدس نگاه...


تير برق ها... نمي دانم چرا خاموش اند... انگار کوچه به حالم عزا گرفته است ، نمي دانم... کوچه خاليست و جز صداي پاي باران صدايي نيست ، چترم پر از وصله است ! اينجا تنهايم...
 


                                                                           


  


                                          


بغضم را با دود سيگار فرو مي دهم ، نور چشمانم را ميزند ، لامپهايم را شکسته ام و چشم بر بي کران شب دوخته ام...


تا از فراسوي دهليزش دريچه اي از اميد بيابم ، آه... مهربانم هر خاطره ات خنجري است بر بودنم و هر لحظه‌ي بودنم پتکي است بر ساعت تا ابد خوابيده درونم !


حال در سکوتي محض نشسته ام و مي نگرم سرابي ژرف را... دستهايت کو... تا مرا از اين ظلمات بيرون کشد و پاهاي هميشه خسته ام را مرهمي نهد ، نشسته ام در انتظار تا که شايد از پس اين بيهودگي ها دستان هميشه سردم را بگيري و مرا تا بي انتها بالا ببري... پر شوم از تو و بودنم را لبريز از حس سرودن سازم و در تک تک لحظه هايم بزمي به پا سازم از بودن ، با تو بودن... با تو رفتن...اما افسوس که نبودي و بودنم را نيز به باد نبودن گرفتي...


لطفا نظر نديد !()

+ مرگ تدريجي ...

Reza.Barbod :: دوشنبه 18/10/1385 ساعت 2:11 صبح

 مي دانم  اندوه مرگ تدريجي ام کسي را درهم نخواهد شکست زيرا اين منم، که چنين در آرزوي داشتن تو، درهاي زندگاني را از چهار جهت،از چهار طرف، بر روي خود بسته ام! اين منم که براي رسيدن به اين آرزو دوباره دست به قلم نهادم تا باري از حرفهاي نگفته را خالي و دلي سبک کنم! اين منم که اين چنين خود را در چهار چوبي خيالي و واهي گم کرده ام تا روزي که ميدانم دگر هرگز نمي آيد را ببينم! آري اين من بودم، اين من بودم که هر روز تاب و تب ديدار تو را از ثانيه ها طلب ميکردم و تو ميدانستي، ميدانستي و رفتي!


مي دانستي که دلم تنهاست... ميدانستي...


پس چرا رفتي ؟


در پشت تمامي پنجره هاي بسته شده، وسعت دلتنگي ام را کدامين واژه ها خواهند توانست بيان نمايند دستان کدام شبزده گرد غم را از دلم پاک مي کند ؟



مهربانم تو را به اشکهايم قسم تو را به لحظه لحظه هاي تنهاييم قسم تو را به جواني ام قسم تو را به غريبي ام قسم تو را به بي کسي ام قسم ميدهم...


نگو که واژه ي دوست داشتن برايت بي معناست نگو و خود را مديون اشک و من را لبريز از اي کاش ها نکن...


تو لحظه هايي که براي ديدنت بي قراري مي کردم را نديدي، تو لحظه هاي نياز را در من نابود کردي، در اوج نياز به تو بودم ولي دستانم را نگرفتي، هيچ وقت باورم را باور نکردي، التماسم را نديدي و غرورم را شکستي... اما چــــــــرا ؟؟؟


افسون اين واژه چنان خيمه بر پيکر نحيف و بيمارم زده که گويي کودک بيمار دلم را خواب و عمرم را چون شهابي گذران از پس ابري سياه گذرانيده است...


                                                                                


من براي اثبات اين گناه که چرا عاشقت شدم زجرها کشيدم و زجه ها زدم اما تو هيچ وقت نبودي تا ببيني و نخواستي ثابت کني ، هميشه از پشت نقاب به اشکهايم خنديدي ...


چه کردم من؟ چه کردم که اين چنين مرا نابود کردي؟ کدامين شنزار، جاده طي کرده ي من را پوشاند، تا تو گمراه شوي... اي کاش ميدانستي، اي کاش ميدانستي که هرگز به وجودت عادت نکرده بودم...


اي کاش نگاه خيره ي مردم به يک غربتي را مي ديدي اي کاش جامه ي سياه تنم را مي دريدي اي کاش بغض هاي فرو خورده ي گلويم را مي شکستي اي کاش برگ هاي سياه تقويم و ساعت روي ميز را مي شکستي اي کاش لحظه اي در آستانه ي درگاه انتظار مي نشستي تا بفهمي که با دلم چه کردي... ولي افسوس ، افسوس و صد افسوس که دلم بازيچه اي بود و گذشت از پس هم لحظه هاي هيچ...


آري ســـه ســــال گذشت اما هنوز زمزمه هاي تنهايي رهايم نکرده اند هنوز صداي فاصله ها مرا مي خوانند و در گوشم سکوت نجوا ميکنند... ســـه ســــال گذشت و من هنوز بازيچه ي دست اين زمانه ي پير و خسته ام...


در پشت اين پنجره هاي سرد، دستهاي آهنيني با صيرتي دروغين مرا مي جويند و به ويرانه اي مي کشند که بازگشتي نيست و من به سادگي اسيره زنداني ميشوم که از پس آن هيچ حصار و هيچ راه فراري نيست و با اميدي عبث به آزادي در اين ويرانه مي پوسم و تمام خاطرات و عاشقانه هايم له مي شوند و قلبم زير نبض سنگين اين زمانه مي ميرد... آري ماه من ســـه ســــال اينگونه گذشت و من در مرداب عشق تو غرق شدم و تو با اينکه مي دانستي چيزي به فرو رفتنم نمانده ، دستانم را نگرفتي.


لطفا نظر نديد !()

+ ديداري از آيينه ...

Reza.Barbod :: جمعه 24/9/1385 ساعت 3:5 صبح


در برابر آيينه ايستادم سر تعظيم فرود آوردم زيرا او بهتر از هر کس حقايق را بر من فاش مي ساخت مي خواستم سنگي بردارم بر صورتش زنم و او را در هم بکوبم که ديگر قادر نباشد اين دل شکسته را به صورت تصويري اين چنين پرچين وچروک نشان دهد... ولي افسوس که دستم حرکت نکرد زيرا او حقيقت بود و من فريفته دروغ و مکر،او صافي باطن داشت و من غرق در گناه ،او حاکم بود و من محکوم ابدي!


گذشته هاي غم آلود مرا به وضوح نشانم ميداد ،خونسردي و بي اعتنايي هاي زمانه را در پيش ديدگان رنجورم چون موجي گذران ميگذرانيد... آهي ازدل پر درد کشيدم تمام تنم مي لرزيد در برابرش زانو زدم با پشت دستانم اشکهايي که بر گونه هايم جاري بود پاک کردم...


 


چه آرزوها داشتم ولي او چنان آتش بر خرمن اميد و آرزويم زد که جز توده اي خاکسترازآن باقي نمانده حال با ناله اي سوزنده ، با آه هاي دلخراش در ظلمتي ابدي در انتظار دردناک او مي سوزم. چشمان خسته ام از مرور خاطره ها خيس مي شود و در آرامشي جان کاه مي شکند ،قلب شکسته ام در اين انتظار پوچ فريادها مي زند ، اي طبيب بي دل از تو خواهم عذر عمررفته را  زجرهاي ماه و سال و هفته را...




لطفا نظر نديد !()

+ زندگي مرگ آرزوهاست يا آرزوي مرگ…

Reza.Barbod :: چهارشنبه 15/9/1385 ساعت 3:26 صبح

 

 در انحناي تنهايي خويش... بين ماندن و رفتن بين بودن و نبودن حس گنگ و نامفهومي با معنايي به وسعت اندوه مرا در بر مي گيرد و بغضي خاموش گلويم را مي فشارد... من روياي ديدنت را در زير غبارهاي مرگبار ديوانه وار حک کرده ام ،و در پشت اين حصاراندوه براي بودن بيهوده مي جنگم  با اينکه ميدانم در زير خاطرات خاک خورده خويش مي پوسم ،اما...


آري خوب مي دانم که در سکوت و تنگناي رفتن از ياد ميروم ،ميدانم که در چشم اين رهگذران ،غريبه و مهجور مي مانم ،ميدانم ،ميدانم که نمي مانم ...اما چرا در تداومي مکرر بيهوده اين واژها را تکرار ميکنم ...؟ بيهوده ...! بيهودگي چه واژه ي زيبايست ! تمام صبح بيهوده در بستر غلتيدن وزير لب آوازهاي بيهودگي خواندن گلهاي بنفشه را وحشيانه نوازش کردن تمام روز علفهاي هرزه را کندن ...وکنار پنجره اتاق رفتن و براي رنگ پريده خورشيد و انجيرهاي عقيم مغمومانه گريستن ! وچه ظالمانه زير تابوت هاي به خواب رفته اسيرزندگي بودن و ازپشت اين حصار تنهايي تمام روز به دور دست خيره شدن تمام روز بيهوده زيستن...و شباهنگام با چشماني مظطرب و دردناک نگاه خسته ي آسمان را به دار گناه آويختن !


 


لطفا نظر نديد !()

+ به زندگاني خود مرگ آرزو دارم ...

Reza.Barbod :: شنبه 27/8/1385 ساعت 1:35 صبح

 


با مداد رنگي هايم ياد خوب آمدنت را نقاشي کرده ام و جاده سفيد رفتنت را خط خطي روز تولدم را سياه و روز مرگم را...واژه هايي که نقش مي بندند بر

روي کاغذ برايم بي رنگند و نفس هايي که حبس مي شوند درون حنجره ام بي حرف آه ... " دوســـــــــــــــــــــت دارم بميـــــــــــــــــــــــــــــــــــرم
" تا ديگر

پذيراي غم و اندوه نباشم شوره زاره سترون مانده قلبم محتاج باران است خدايــــــــــــــــــــــــــابگو باران ببارد ... و باز هق هق گريه اين آهنگ بي کلام و

تکراري اجازه سخن نمي دهد مرا اکنون در اين برهه از زمان که همه چيز و همه کس سنگي و آهني ست در جستجوي محبتم ! آري در اين آشفته بازار محبت

ساکت و خاموش پي چيزي مي گردم که سالهـــــــــاست زير خروارها خاک مدفون است تا حال از خود پرسيده اي ؟ سرنوشتم را تا کدامين معبد بي نام خواهي

برد ؟! گناهم چيست ؟ که اينگونه در اين زندان اســـيرم بـــــــــــــــــار غـــــــــــــم سنگين و طاقت فرساست ياريم کن به خدا شانه هايم درد مي کند ....

خدايااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا... اين چه درديست ؟



لطفا نظر نديد !()

+ از تمام فصلهاي غمگين بازگشته ام ...

Reza.Barbod :: جمعه 12/8/1385 ساعت 12:50 صبح

  


کنار پنجره اتاقم نشسته ام پيشانيم را به گوشه پنجره تکيه داده ام و به ياد آن روزها که اين غم بزرگ وجودم را احاطه نکرده بود حسرت مي خورم


اين روزها که زمين و زمان و آسمان سنگ است من همچون لکه اي سياه در دل اين درياي غم دور افتاده  ام


سالهـــاي عمرم به شتاب گذشته و من اينک چون درختي که بر خزان برگهاي پزمرده خويش مينگرد


آنها را در فغان خود مي بينم خدايـــــــــا موج سنگين گذر زمان را احساس ميکنم 


 روزهاي بيهوده و تکراري که از پي هم مي گذرند... 


بارها به خاک گفته ام زندگيم را فرا گيرد


اما ببين خدا خاک هم مرا نمي بيند


در دل خسته ام چه مي گذرد ؟


 



من تمام هستي ام را در نبـــــرد با سرنــــوشت در تهاجم با زمــــان آتش زدم کشتم من بهــــار عشق را ديدم ولـــــي باور نکردم يک کلام در جزوهايم هيچ ننوشتم


من ز مقصدها پي مقصودهـــــاي پوچ افتادم تا تمام خوبها رفتند و خوبي ماند در يــــادم


من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت


بهارم رفت عشقم مــُـــــــــــــرد


يـــــــارم رفــــت ...


 


 


لطفا نظر نديد !()

   [آرشيو شده ها]
About Us!
Reza.Barbod -
logo baner

Reza.Barbod -

Hit
مجوع بازديدها: 9667 بازديد

امروز: 4 بازديد

Pic

Search



Submit mail

نام:

ايميل:

 


Text